«افسانه من به پایان رسیده است و احساس میكنم كه این آخرین منزل است. دلم بر شما مرغان تشنه من میسوزد! چگونه بگویم كه شما را وعده كردم و به سراغ سرچشمهای كه در كوهستان دوردست در آن سوى افقهاى مأیوس، از زمین از دل سنگ میجوشد، رفتم تا براى شما اى كبوترانى كه همه در ظلمت پرواز كرده اید، جرعه هایى سرد
و گوارا از آن آب ارمغان آورم، اما... چه بگویم؟» (هبوط در كویر، ص ۴۹۷)شریعتى هم در رویكرد برون گرایانه به دین و هم در رویكرد عرفانى فلسفى اش، از قطعیت پرهیز داشت. این عدم قطعیت اگر در لایه هاى زبرین تفكرش (اجتماعیات و سیاسیات) نمود پررنگى نداشت، در مباحث عرفانى و تأملات درونى اش ـ كه بستر طرح اندیشه هاى فلسفى اش بود ـ حضورى پررنگ داشت؛ عدم قطعیتى كه یقین او را در بالاترین مرتبه نیز در سایه شك قرار میداد. این عدم قطعیت هم از نسبىگرایى علمى بهره برده بود و هم از شك فلسفى و هم از عدم یقین عرفانى كه شاید رفیع ترین مرتبه شك در ساحت وجود و اندیشه باشد. «شك» شریعتى نه شكى روشمند بود و نه دستگاه مند. به همین دلیل هم نمىتوان به عنوان مفهومى كه درس وار به طرح آن پرداخته است، در آثارش با آن مواجه شد. شك شریعتى مثل بسیارى از دریافتهاى دیگرش نه حاصل تأملات یك سویه ذهنى، بلكه حاصل رفت و آمد دایم بین ذهنیت او با عینیت جامعه و تاریخ و نیز سیاست اش بود. در مجموع اندیشه هاى او حاصل بازخورد دو قلمرو ذهن و عین بود. در واقع شك او نه یك دستور بود نه یك روش و نه فقط یك بدبینى فلسفى. این شك كه با هر شكستى از درون و بیرون بر شانه هاى یقین شریعتى مینشست، امر اساسى ناخواندهای است در تفكر او كه در گشایش ذهنیت ایرانى و پیشبرد آن به سوى مبانى اندیشه جدید نقشى به سزا داشت. دو خصیصه تاریخى مطلق انگارى و وابستگى محض به اراده مطلق الهى ذهنیت ایرانى را گرفتار قطعیت گریزناپذیرى ساخته بود كه امكان مواجهه با شك را از آن سلب كرده بود. همین یكى از تفاوتهاى اصلى ذهنیت جدید انسان غربى است با ذهنیت دیرسال، اما اكنونى انسان ایرانى. با شناسایى خاستگاه و مبانى این شك میتوان به دامنه و عمق تأثیر آن در ایجاد رویكردهاى شكاكانه معرفتى در ساحتهاى غیر قابل شك و متزلزل كردن آن دو خصیصه تاریخى پى برد. نمونه هاى قابل توجه آن را هم میتوان در آراى روشنفكران حوزوى و فقاهتى دید و هم نزد نواندیشان دینى یافت و حتى تا حدودى نیز میتوان تأثیر آن را در دیدگاههاى روشنفكران لاییك منتقد او مشاهده نمود. از روى همین بازتابهاى نظرى در حوزه جنبش اصلاح دینى و جنبش روشنفكرى در دو، سه دهه اخیر ایران میتوان به مرتبه ممتاز تفكر شریعتى در دگرگونسازى ذهنیت ایرانى به سوى خودبنیاد شدن پى برد. خودبنیادى در تفكر شریعتى مفهوم خاص خود را دارد. این خودبنیادى بیگانه با معرفت یكتاپرستانه نیست، بلكه خود و خدا ذهنیتى درهم تنیده دارند. این خودبنیادى در تعارض با مبدأ و معرفت الهى قرار نمىگیرد. این درهم تنیدگى دو ذهنیت بشرى و خدایى و نیز هم جنس بودن دو اراده الهى و انسانى در داستان هبوط به خوبى نمایان است. هبوط روایت شریعتى است از قصه خلقت؛ روایتى كاملاً تأویلى و نه شرح و ترجمه لفظى این قصه ـ اسطوره. او در داستان هبوط صریح تر از مباحث نظرى اش درباره دین میكوشد تا هم به كمك استعاره و هم با صراحت نزدیكى و مشابهت این دو ذهن را نشان دهد و نحوه وابستگى و عدم استقلال ذهن انسانى را كه حاصل برداشتهاى ثنوى از تقابل انسان ـ خدا بوده است را دگرگون سازد. در برداشت شریعتى، این خود خداوند است كه استقلال و خودبنیادى را به آدمى واگذار میكند:«پسرجان او را خودت بساز» (ص ۴۴ هبوط در كویر)«هر كسى به آن اندازهای كه خود آفریننده خویش است، به آفریدگار عالم همانند است.» (ص ۱۲۰)«انسان یك جاندار خودآگاه خودساز است و پس جهان آگاه جهان ساز است.» (ص ۱۲۰)«آن امانتى كه خدا بر زمین [...] عرضه و [...] انسان برداشت، همین است. نه عشق است، نه معرفت و نه طاعت [...]، مسئولیت ساختن خویش است كارى كه در ید قدرت خداوندى است، انسان خود به دست میگیرد.» (ص ۱۲۱ هبوط در كویر)